بَچه که بودم
وقتی یهویی برقامون میرفت
بابام هرجای خونه که بود داد میزد
نترسیدا من اینجام
الان تویِ جایی از زندگیم
دلم بابامو میخواد که وسطِ این تاریکی های زندگی
اونجایی که هیچ نورِ امیدی وجود نداره
یهو داد بزنهُ بگه
نترسیآ من اینجام :)))️
وقتی یهویی برقامون میرفت
بابام هرجای خونه که بود داد میزد
نترسیدا من اینجام
الان تویِ جایی از زندگیم
دلم بابامو میخواد که وسطِ این تاریکی های زندگی
اونجایی که هیچ نورِ امیدی وجود نداره
یهو داد بزنهُ بگه
نترسیآ من اینجام :)))️
4.2
غمگین روانشناسی حس دلتنگی برای پدر خاطرات کودکی و پدر نیاز به حمایت در بزرگسالی ترس از تاریکی زندگی در روانشناسی، این حس «بازگشت به پناهگاه امن» را «ت...