هم نفس
بنشین که با تو بی قرای ام
به در شود
ای دوست آه دود شراری ام
به درشود
دستم بگیر تا ز خود بی خبر
شوم
و ز دل آن غم بی یاری ام
به در شود
وز جام اشک غم باهء بیشتر
مده
تا از دلم آن غم روز گاری ام
به در شود
چون صبح خنده کن ز جان
خسته ام
تا باز از دلم آن غم دیاری ام
به در شود
ای هم نفس از سینهء دردرا
ببر
تا از آن تنم غم بیماری ام
به در شود
عارف.ل او.ص د🌹🌹🌹+
️
بنشین که با تو بی قرای ام
به در شود
ای دوست آه دود شراری ام
به درشود
دستم بگیر تا ز خود بی خبر
شوم
و ز دل آن غم بی یاری ام
به در شود
وز جام اشک غم باهء بیشتر
مده
تا از دلم آن غم روز گاری ام
به در شود
چون صبح خنده کن ز جان
خسته ام
تا باز از دلم آن غم دیاری ام
به در شود
ای هم نفس از سینهء دردرا
ببر
تا از آن تنم غم بیماری ام
به در شود
عارف.ل او.ص د🌹🌹🌹+
️
5.0
فلسفی غمگین شعر عرفانی غم دل شعر درباره تنهایی هم نفس در پژوهشهای تنظیم فیزیولوژیک، همنفس شدن دو نفر ض...