باورم هرگزنمیشدغــم زمینگیرم کند
در جوانی غصه های من مرا پیرم کند
بـاورم هـرگـزنمیشدبـازی چـرخِ فلک
در هجوم بیکسی از زندگی سیرم کند
باورم هرگز نمیشد گردش این روزگار
بال وپر بسته مرا در بند وزنجیرم کند
بــاورم هــرگــز نمیشد روبـروی آینــه
از خودم حتی مرا اینگونه دلگیرم کند
بــاورم هـرگـزنمیشدبیـگنـاه ِبیـگنـاه
اینچنین قـربـانی دستـان تقدیرم کند
بـاورم هـرگز نمیشد آنکه دم زد ازوفا
پیش چشمان همه اینگونه تحقیرم کند️
4.5
غمگین فلسفی بیوفایی احساس تحقیر غصه جوانی ناباوری به تقدیر آیا میدانستی ذهن انسان برای بقا نیازمند «احساس کن...