انگار ایستادهام و دارم تماشا میکنم که چطور تکهتکه در حالِ محو شدن هستم. نه دردی دارد، نه فریادی؛ فقط یک فروپاشیِ آرام و تدریجی. مثل برفی که روی زمین مینشیند و به مرور همه چیز را زیر لایهای سفید و سرد دفن میکند، این وضعیت هم تمامِ اشتیاقهای مرا زیرِ آوارِ سکوتش خاک کرده است. دیگر تلاش نمیکنم که خودم را پیدا کنم، چون انگار چیزی برای پیدا کردن باقی نمانده. فقط ماندهام و یک آینه که در آن غریبهای را میبینم که ️
4.3
غمگین تنهایی از دست دادن هویت بیحسی عاطفی احساس محو شدن فروپاشی آرام این حس «تماشای محو شدن خود» شبیه به پدیدهی عصبشن...