چشم قرمز
☆پارت دوم☆
و سریع به جلوم نگاه کردم و چشممو از روش برداشتم. یه مرد دیگه وارد اتاق شد تعظیم کرد و گفت: سرورم خبری دارم براتون ارتش لی نا از شمال شروع به حرکت کردن و دارن به سمت ارتش ما در سرزمین خله میرن . (وای یعنی من الان چیکار کنم چطوری اخه میتونم یه ارتشو فرماندهی کنم اوه من من خاطرات این بدنو یادم میاد باید از خاطراتش استفاده کنم ) ️
☆پارت دوم☆
و سریع به جلوم نگاه کردم و چشممو از روش برداشتم. یه مرد دیگه وارد اتاق شد تعظیم کرد و گفت: سرورم خبری دارم براتون ارتش لی نا از شمال شروع به حرکت کردن و دارن به سمت ارتش ما در سرزمین خله میرن . (وای یعنی من الان چیکار کنم چطوری اخه میتونم یه ارتشو فرماندهی کنم اوه من من خاطرات این بدنو یادم میاد باید از خاطراتش استفاده کنم ) ️
1.0
فانتزی و تخیلی تاریخی داستان نویسی با خاطرات فرماندهی ارتش در داستان نبرد ارتش لی نا رمان فانتزی تاریخی در روانشناسی، پدیده «حافظه بدنی» یا «حافظه عضلانی»...