اسم رمان:باران آخرین دیدار
باران آرامی میبارید و خیابان تقریباً خالی بود. دختر کنار پنجرهی کافه نشسته بود و با انگشت روی شیشهی بخارگرفته خط میکشید. اسمش رها بود؛ دختری با چشمانی که انگار همیشه چیزی برای پنهان کردن داشت. روبهرویش یک فنجان قهوه سرد شده بود، اما او حتی یک جرعه هم نخورده بود. تمام حواسش به پسر جوانی بود که آن سوی خیابان، زیر نور کمرنگ چراغ ایستاده بود.
️
باران آرامی میبارید و خیابان تقریباً خالی بود. دختر کنار پنجرهی کافه نشسته بود و با انگشت روی شیشهی بخارگرفته خط میکشید. اسمش رها بود؛ دختری با چشمانی که انگار همیشه چیزی برای پنهان کردن داشت. روبهرویش یک فنجان قهوه سرد شده بود، اما او حتی یک جرعه هم نخورده بود. تمام حواسش به پسر جوانی بود که آن سوی خیابان، زیر نور کمرنگ چراغ ایستاده بود.
️
4.2
عاشقانه غمگین داستان کافه و عشق رمان عاشقانه بارانی رمان باران آخرین دیدار شروع رمان عاشقانه صدای باران یکنواخت نوعی نویز صورتی است که مغز را د...