"پارت٣٠_رمان در پناه تو"
...میزد.
یه جوری که انگار خودش فهمیده بود قراره یه چیز بد ببینم.
وقتی رسیدم پایین، همونجا خشکم زد.
مامان و بابا وسط حال ایستاده بودن.
مامان با اضطراب چیزی میگفت و بابا با صدای خیلی بلند جوابش رو میداد.
نه… جواب نمیداد.
داد میزد.
من تا اون روز همچین عصبانیتی از بابا ندیده بودم.
اصلاً ندیده بودم.
چشمهاش قرمز شده بود و صورتش طوری بود که انگار دیگه هیچکس رو نمیشناخت...️
...میزد.
یه جوری که انگار خودش فهمیده بود قراره یه چیز بد ببینم.
وقتی رسیدم پایین، همونجا خشکم زد.
مامان و بابا وسط حال ایستاده بودن.
مامان با اضطراب چیزی میگفت و بابا با صدای خیلی بلند جوابش رو میداد.
نه… جواب نمیداد.
داد میزد.
من تا اون روز همچین عصبانیتی از بابا ندیده بودم.
اصلاً ندیده بودم.
چشمهاش قرمز شده بود و صورتش طوری بود که انگار دیگه هیچکس رو نمیشناخت...️
2.8
غمگین عصبانی اضطراب کودکی دعوای پدر و مادر خشم کنترلنشده مشاهده خشونت خانگی تحقیقات عصبشناسی نشان میدهد که کودکان از ۶ ماهگی...