درد تنهایی و تنهایی در جمع؛ وقتی بودنِ آدمها فقط ضرر است:
مغز، طرد اجتماعی یا تنها ماندن را مثل یک زخم فیزیکی پردازش میکند؛ همان ناحیه «قشر کمربندی قدامی» که موقع سوختگی فعال میشود، موقع دلتنگی هم روشن میشود. پس «بغل کردن درد» فقط یک استعاره نیست؛ بدن در حال ارسال یک سیگنال بقاست: برای امنیت، به دیگران پناه ببر. اما وقتی «دیگران» خودشان منبع خطر شدهاند، مغز واقعاً گیج میشود که به کدام سمت برود. این تناقض را تا حالا حس کردهاید؟
راهکار:
این متن دقیقاً تفاوت «تنهاییِ امن» و «تنهاییِ ناامن» را روایت میکند؛ وقتی در جمعِ آدمهای آسیبزا بودیم، حتی از تنهاییِ با دردم هم امنتر نیست. شاید این حس، شروع یک مرزبندی درونی باشد: انتخاب اینکه دیگر جایی نمانیم که بودَن، خودش ضرر است.