درد دیگران، دردی ندارد؛ روایت بیحسی عاطفی:
در علوم اعصاب پدیدهای هست به نام «همدلی درد» (Pain Empathy) که در آن دیدن رنج دیگری، همان نواحی مغزی پردازشکنندهٔ درد فیزیکی را فعال میکند. اما اگر مغز مدام در معرض رنج دیگران باشد، برای محافظت از رمریختگی، پاسخ عصبی خود را کاهش میدهد و نوعی بیدردی عاطفی شرطی میسازد. نتیجه: «دِگَر دَرد، دَرد نَدآرَد» از منظر نوروساینس یک پیشبینی دقیق است، نه یک شکوهٔ شاعرانه. حالا سؤال: وقتی درد نیاوردن بقا را ممکن میکند، آیا ما هنوز انسانیم یا فقط موجوداتی با نوسان همدلی؟
راهکار:
این جمله را میتوان از دریچهٔ روانشناسی اینگونه بازسازی کرد: آنچه توصیف میکنی «خستگی همدلی» یا Compassion Fatigue است؛ سازوکاری دفاعی که ذهن برای محافظت از خود در برابر سرریز رنج دیگران فعال میکند. درد نمیآورد، چون حسگر همدلی موقتاً بیحس شده، نه آنکه بیتفاوت باشی.