خستگی از بیداری بیمعنا، نه بیخوابی:
مغز برای بیداری بیمعنا، سوخت بیشتری از بیخوابی میسوزاند؛ روانشناسی وجودی نشان میدهد «خلأ معنایی» میتواند التهاب و کورتیزول را بالا ببرد و خستگی مزمن بسازد. ویکتور فرانکل در اردوگاه مرگ دید آنها که «چرایی» داشتند، تاب بیشتری آوردند. پس این خستگی شاید گرسنگی معناست، نه کمبود خواب.
راهکار:
خستگی از بیداری بیمعنا اغلب وقتی رخ میدهد که ذهن بین «بودن» و «هدف داشتن» گیر میکند؛ در واقع سوخت انسان همیشه معنا نیست، توجه است. یک توجه کوچک و مشخص میتواند همان بیداری خالی را قابل تحمل کند.