*من قاتل نیستم *
پارت سی ویک:
یک بار، وقتی همه خواب بودند، فیروزه رفت کنار تختِ خالیِ نفس نشست. دستش را روی تشک گذاشت؛ جایی که زمانی گرمای بدن خواهرش بود. به سختی نفس کشید. همانجا برای نخستین بار با صدای بلند، اما خیلی شکسته، گفت: «من نمیخواستم اینطوری بشه.» صدایش توی تاریکی گم شد. نه کسی جواب داد، نه دیوارها. اما خودش شنید. و همین شنیدن، کافی بود که گریهاش بگیرد.️
پارت سی ویک:
یک بار، وقتی همه خواب بودند، فیروزه رفت کنار تختِ خالیِ نفس نشست. دستش را روی تشک گذاشت؛ جایی که زمانی گرمای بدن خواهرش بود. به سختی نفس کشید. همانجا برای نخستین بار با صدای بلند، اما خیلی شکسته، گفت: «من نمیخواستم اینطوری بشه.» صدایش توی تاریکی گم شد. نه کسی جواب داد، نه دیوارها. اما خودش شنید. و همین شنیدن، کافی بود که گریهاش بگیرد.️
2.3
غمگین تنهایی گناه بازمانده تنهایی شب دلتنگی از دست دادن خواهر واقعیت شگفتانگیز: مغز ما هنگام مرور خاطرات تلخ، ه...