رها کردن آدمهای سمی و سبکتر شدن زندگی:
پژوهشهای روانشناسی اجتماعی نشان میدهد مغز، طرد شدن را در همان مدارهای درد فیزیکی پردازش میکند؛ اما یک پارادوکس دارد: وقتی خودت آگاهانه کسی را از زندگی حذف میکنی، این درد کاهش مییابد چون کنترل در دست توست. به این «کنترل ادراکی» میگویند و همان چیزی است که سوگ را به سبکی تبدیل میکند. آیا حذف آگاهانه با طرد شدن تحمیلی، دو تجربهٔ کاملاً متفاوت در مغزند؟
راهکار:
این جمله را میتوان اینطور بازخوانی کرد: «از دست دادن» فقط حذف نیست؛ آزاد شدن ظرفیت روانی است. آدمها که میروند، جای خالی نمیماند، بخشی از توجه و انرژی برمیگردد. یک تمرین کوچک: هر شب یک مورد از انرژیای که قبلاً صرف مدیریت رابطه میشد را بنویس و همان زمان را به کاری بده که خودت را بزرگتر میکند.