«چقدر تکرارِ این طلوع و غروبها، بیمعنی است. من با دنیایی که دیگر هیچکدام از آن آدمهایِ امن را در خود ندارد، بیگانهام. گرمایم را بردند و سردیام را به یادگار گذاشتند؛ حالا ماندهام با قلبی که دیگر نمیخواهد این تماشاخانهیِ پوچ را ادامه دهد. خستهام؛ نه از تنهایی، که از بودن در جایی که دیگر هیچ طعمِ خوشی ندارد.»️
4.1
غمگین فلسفی احساس بیگانگی با دنیا خستگی از تکرار روزمرگی از دست دادن آدم های امن بی لذتی از زندگی در روانشناسی به این حالت «آنهدونیا» میگویند؛ وقت...