قدمهایش روی برگهایِ خیس و نمور، صدایی نمیداد. انگار که او با هر قدم، کمی بیشتر در خودِ مه حل میشد. او عاشقِ این بود که در این فضا، مرزها از بین بروند. جایی که نمیدانستی درخت کجاست و جایی که زمین شروع میشود. در این بلاتکلیفی، او احساسِ “امنیت” میکرد. چون وقتی هیچچیز شفاف نیست، پس هیچچیز هم نمیتواند به تو آسیب بزند.
او به وسطِ یک دشتِ مهآلود رسید، جایی که درختانِ بلند، مثلِ ستونهایِ یک معبدِ متروکه، ️
او به وسطِ یک دشتِ مهآلود رسید، جایی که درختانِ بلند، مثلِ ستونهایِ یک معبدِ متروکه، ️
2.0
فلسفی تنهایی احساس محو شدن امنیت در بلاتکلیفی قدم زدن در مه زیبایی مه تحقیقات روانشناسی نشان میدهد که کاهش محرکهای بصر...