بهار باشد من تو دست در دست در چمنزاری که می کند عطرش مست نسیمی اید پریشان کند گیسوانم را بببافی تار تار زلف و خرمن موهایم را بوسه باران کنی هر دم گونه های سرخم را زینت دهی با گلها زلف و گیسویم را ب اغوش کشی باز با طرز نگاهت هول شوم و مات بمانم درآن اوج نگاهت چشمک بزنی خنده کنی گیج شوم سرخ شوم در گوشت غزل عشق بگم
آن لحظه ها که قطار مهرت در گذر بود عشقت در ایستگاه جانم تو بی خبربود .آن شورعشقت که دردرون جان من بود ساحل دریای تو طوفانی قیامتی دگر بود.. عارف.. 🌹💚🌹 ️