پسر ی شب ک حالش مث همی شبا خراب بودخورد ب ی پیرمرد ع قیافش حالش شناخ بش گف وقت دری دودیقع حرف بزنیم گفتش ار.. پیرمرد گف جوون بودم یدخترو مخاسم حاظر بودم برش بمیرم ول عونو داشتع باشم با هزارزحمت دلشو بدس اوردم نفمیدم چ شد ول رف حالا اسمشم یادم نی میگزرع تم یادت میرع پسرع لبخند زد بش گف خبع یادت نی ول کل خاطراتش گفدیو چشات پر اشکع اینا ع یاد ادم نمیرع بخدا اسمشم یادتع پیرمردو بغل کرد حالا پسر بود ک اونو اروم مکرد.. 💔️
من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم ، جز تو من دیگه چیزی برای دوست داشتن ندارم ، جز تو من میلی برای دوست داشته شدن ندارم ، جز از طرف تو من حوصلم نمیکشه آدما باهام حرف بزنن، ولی دلم میخواد تو از صبح تا شبت رو برای من همش تعریف کنی ، هزار بار برام یه داستان تکراری و تعریف کنی، هزار بارم که برام بگی من مثل اولین بار ذوق دارم برای شنیدنش💔️
دردا به مرور زمان خوب میشن و تنها چیزی که ممکنه بعدها اذیتت کنه اینه که دیگه به هیچ آدمی توی زندگیت نمیتونی اعتماد کنی، دوست داشتن و علاقه نشون دادن نسبت به آدمها برات یه غیرممکن میشه.️