دلتنگی و سیاهی زندگی در شعر «سفیدی چشمانت»:
در عصبشناسی، «سیاهی» وقتی دیده میشود که شبکیه پیامِ نور نمیفرستد؛ اما جالبتر این است که نقطهی کورِ چشم، جایی که عصب بینایی خارج میشود، توسط مغز با تصویر اطراف «پر» میشود. یعنی ما حتی خلأ واقعی را نمیبینیم، مگر ذهن آن را بسازد. سفیدیِ چشم هم فقط صلبیه است؛ انعکاس نور، نه منبع آن. پس سیاهیِ زندگی میتواند ساختهی پردازش ذهن باشد، نه واقعیتِ بیرون. آیا این شعر دارد از یک خطای شناختی میگوید؟
راهکار:
میتوان این سیاهی را نه پایان، بلکه مردمکِ چشم دانست که برای دیدنِ دوباره لازم است؛ شاید این شعر دعوتی است به بازتعریفِ «سپیدی» در جایی غیر از چشم.