زندگی در این سرزمین؛ دلخراش اما واقعی:
پدیدهی «درماندگی آموختهشده» در روانشناسی نشان میدهد وقتی انسان بارها با شرایط غیرقابلکنترل روبهرو شود، حتی اگر راه نجاتی باشد، دست از تلاش میکشد. این حسِ دلخراش بودن زندگی گاهی نه از خودِ واقعیت، که از تکرار شکستها در ذهن ساخته میشود. پژوهشها میگویند مغز برای تحمل درد، بهجای تغییر شرایط، انتظاراتش را پایین میآورد تا ضربه کمتر باشد. شاید خمیازهی شما هم مکانیسم دفاعی مغز باشد، نه تنبلی. اما اگر شرایط تغییر نمیکند، کدام باور را باید جابهجا کرد؟
راهکار:
این دلخراشی را میتوان نشانهی زندهبودن دید؛ چیزی که میخراشد، هنوز حس میکند. چه میشود اگر بهجای قضاوت این حس، آن را بهانهی نوشتن یک روایت تازه از زندگی در این سرزمین کنی؟