گویی تکهای از غروبِ بیپایان است که بر صورتش نشسته.
وقتی میخندد،گلی میشکفد که ریشه در رؤیای خاک دارد.
وقتی ساکت است،گویا واژههای ناتمام در پشت آن مرز سرخ، به خواب رفتهاند.
لبهایش همان شرابی قرمز مرا مست میکند...
نه مستیِ هلاهوپ، که مستیِ نیایش در خلوتگاه خورشید.
هر نگاه به آن خطِنرم، مرا به یادِ میوهای میاندازد که پیش از چیدن، رسیده است.
گاهی فکر میکنم اگر آن دو گلِسرخ سخن بگویند،
من زبانِ گُلها ر️