پذیرش تصادفهای زندگی؛ وقتی دیگر دنبال دلیل نمیگردیم:
در آزمایشهای اسکینر، کبوترها وقتی غذا کاملاً تصادفی میآمد، حرکات تکراری خود را علت دریافت غذا میدیدند؛ مغز ما هم برای تصادف محض داستان علت و معلولی میسازد. این «خرافه علیت» از نیاز به کنترل میآید. وقتی دلیلی پیدا نمیکنی، شاید فقط روایتت از کنترل را از دست داده، نه خود تصادف را.
راهکار:
این جمله رهاسازی نیست، جابهجایی پرسش است: جای «چرا این اتفاق افتاد؟» به «حالا با این اتفاق چه زندگیای میسازم؟» میآید. تصادف نقطه پایان معنا نیست؛ نقطه شروع انتخاب واکنش است. اگر دلیلی نیست، آزادی بیشتری برای تعریف ادامه داری.