رمان/حقیقت..دختر تنها. پارت4
به نام خدا
تبسم تاز شیش سالش شده بود روز اول مدرسه خیلی ترسید بود از ترس نزاشت مامانش بر خونه و حس غریبی داشت مثل الان تبسم هر روز بهونه میاورد که شکم درد و باباش چون خیلی دوستش داشته نزاشت بر مدرس تبسم خیلی شیطون بود و هر چیزی میخواست باید براش میخریدن اگه نمیخریدن تبسم شام و نهار نمیخورد اصلا تبسم حرف گوش نمیکرد و همیشه تبسم باید چیزی رو میخواست باید میگرفت اگه نمیگرفتن یطور گریه میکرد.️
به نام خدا
تبسم تاز شیش سالش شده بود روز اول مدرسه خیلی ترسید بود از ترس نزاشت مامانش بر خونه و حس غریبی داشت مثل الان تبسم هر روز بهونه میاورد که شکم درد و باباش چون خیلی دوستش داشته نزاشت بر مدرس تبسم خیلی شیطون بود و هر چیزی میخواست باید براش میخریدن اگه نمیخریدن تبسم شام و نهار نمیخورد اصلا تبسم حرف گوش نمیکرد و همیشه تبسم باید چیزی رو میخواست باید میگرفت اگه نمیگرفتن یطور گریه میکرد.️
2.3
دخترانه روانشناسی بهانه آوردن برای مدرسه نرفتن گریه برای خواسته لوس شدن بچه ترس از مدرسه در کودکان جالب است بدانید که قشر پیشپیشانی مغز که مسئول کنت...