تنهاتر از آنم که واقعیت داشته باشم؛ تأملی بر تنهایی و هستی:
تحقیقات علوم اعصاب نشان میدهد طرد اجتماعی و درد فیزیکی در یک ناحیه مشترک مغز فعال میشوند؛ یعنی تنهایی فقط یک حس معمولی نیست، بلکه زنگ خطر بقاست. در مسیر تکامل، جدا شدن از گروه معادل مرگ بوده، برای همین مغز آن را مثل زخم جسمی ثبت میکند. پس آیا انتخاب واقعیتماندن در جهانی که از تنهایی فرار میکند، خودش نوعی شجاعت نیست؟
راهکار:
این جمله را از زاویه «تنهایی وجودی» باز کن: اگر «واقعیت داشتن» به معنای دیده شدن از بیرون باشد، شاعری که این را مینویسد دارد به عمیقترین لایه هستی اشاره میکند؛ تنهایی نه فقدان، بلکه حضور کامل خودِ آدمی است.