در این کنجِ دنج و غبارآلود،
من و سایهام، همسفرِ سکوتیم.
کتابی باز است و کلمات،
دردی که در گلویم حبس شده را،
به زبانِ غریبهها میخوانند.
پنجره را میبندم؛
نه برایِ ترس از سرما،
برایِ اینکه هیچکس نبیند
چقدر شیشههایِ عمرم،
ترک خورده است.
من،
تنهاییام را
مثلِ لباسی نخی،
به تن کردهام؛
و شهر، چقدر بیرحم است،
که نمیداند
در این خانه،
دختری،
تمامِ خودش را
گم کرده است.️
من و سایهام، همسفرِ سکوتیم.
کتابی باز است و کلمات،
دردی که در گلویم حبس شده را،
به زبانِ غریبهها میخوانند.
پنجره را میبندم؛
نه برایِ ترس از سرما،
برایِ اینکه هیچکس نبیند
چقدر شیشههایِ عمرم،
ترک خورده است.
من،
تنهاییام را
مثلِ لباسی نخی،
به تن کردهام؛
و شهر، چقدر بیرحم است،
که نمیداند
در این خانه،
دختری،
تمامِ خودش را
گم کرده است.️
2.8
دخترانه تنهایی احساس گم کردن خودم کسی حالم را نمیفهمد ترک خوردن روح تنهایی دختر در شهر پارادوکسِ مشهود: مغز، طردشدن اجتماعی را در همان مد...