پناه بردن به شب و روز؛ روایتِ انتظار ناتمام جوانی:
جالب است بدانید روانشناسان به این رفتار «نوسان هیجانی» (Emotional Oscillation) میگویند: ذهن برای فرار از دردِ حال، به ضدِ آن پناه میبرد، اما هر قطب در نهایت تنهایی خود را دارد. پژوهشها نشان داده است این چرخهی فرار، توانایی «تحمل ابهام» (Ambiguity Tolerance) را کاهش میدهد و در بلندمدت حس «ناتمامی» را عمیقتر میکند. آیا این نوسان، همان دامی نیست که ما را از زیستن در همین لحظه بازمیدارد؟
راهکار:
این چرخهی پناه بردن از یک لحظه به لحظهی دیگر شاید یادآور «نظریهی گریز از حافظه» باشد: ذهن ما برای فرار از نارضایتیِ حال، به گذشته یا آینده پناه میبرد اما در نهایت آن «ناتمام» خودِ فرار است، نه انتظار. شاید اگر یک بار در همان دلگیریِ روز میماندیم و آن را زندگی میکردیم، جوانی تمام نمیشد. سوال تلختر این است: آیا خودِ «تمام شدن» هم یک پناهگاه دیگر نیست؟