عشق برای تکمیل وجود؛ نه داشتن:
در ضیافت افلاطون، آریستوفان میگوید انسانها روزگاری موجوداتی کروی با چهار دست و پا بودند که زئوس از ترس قدرتشان آنها را نصف کرد. از آن زمان هر نیمه به دنبال نیمهٔ گمشده میگردد. این «تمام شدن» ریشه در همان اسطوره دارد: خواستن نه برای تصاحب، که برای بازیافتن یکپارچگی ازدسترفته. آیا بدون آن نیمه، واقعاً ناقصیم یا این تنها استعارهای شاعرانه است؟
راهکار:
از دید روانشناسی یونگ، «تمام شدن» از درون میآید؛ معشوق تنها آینهای برای دیدن خود کاملت است. رابطه فرصتی است برای یکپارچگی، نه پیششرط آن.