تا صبحدم به یادِ تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شبِ تب کرده خط کشید
من برق چشمِ ملتهبت را رقم زدم
با وامی از نگاهِ تو خورشیدهای شب
نظمِ قدیم شام و سحر را به هم زدم
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعهی قسمت به غم زدم ...
#حسین_منزوی️
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شبِ تب کرده خط کشید
من برق چشمِ ملتهبت را رقم زدم
با وامی از نگاهِ تو خورشیدهای شب
نظمِ قدیم شام و سحر را به هم زدم
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعهی قسمت به غم زدم ...
#حسین_منزوی️
5.0
شعر عاشقانه فلسفی شعر عاشقانه حسین منزوی تاثیر عشق تأملات شبانه حسین منزوی در این شعر، شب را بهانهای برای یادآوری...