زمستان را بنگر
چه بی صدا از درد خود مینالد...
نه گریه زاری میکند
نه های و هویی دارد
اما در دلش قلبی محزون دارد
زمانی هم تابستانی بودم...
ولی حال زمستانم
بی صدا گوشه ای، به تماشای جهان نشستم
برنمی آید کاری ز من
جز صبر و امید و تظاهر به خوب بودن هایم️
چه بی صدا از درد خود مینالد...
نه گریه زاری میکند
نه های و هویی دارد
اما در دلش قلبی محزون دارد
زمانی هم تابستانی بودم...
ولی حال زمستانم
بی صدا گوشه ای، به تماشای جهان نشستم
برنمی آید کاری ز من
جز صبر و امید و تظاهر به خوب بودن هایم️
-
شعر فلسفی سکوت درونی ظاهر و باطن تظاهر تابستان و زمستان این شعر از نگاهی روانشناختی، به مفهوم 'دفاع مکانیس...