وقتی تو احسن الخالقینی ولی او اکثر را میخواهد:
در روانشناسی بالینی به این نوسان میان «بهترین دیدن» و «یکی از چندتا شمردن»، مکانیزم دفاعی «شکافسازی» میگویند؛ ذهن برای کمکردن اضطراب، آدمها را یا کامل میبیند یا بیارزش. جالبتر این است که در مراحل اولیه عشق، ترشح دوپامین و نوراپینفرین واقعاً معشوق را در مغز برتر از بقیه میسازد؛ اما وقتی سیستم پاداش به تازگی معتاد شود، برخی بهجای عمقدادن به یک رابطه، دنبال چند منبع تازگی میروند. این جا دیگر بحث «احسن» و «اکثر» از یک جمله معنوی به یک الگوی مغزی تغییر میکند: عاشقِ احسن بودن، یا معتادِ اکثر بودن؟
راهکار:
اینجا درد از «بهترین نبودن» نیست؛ درد از معیار پرتِ طرف مقابل است. تو برای رابطه بهدنبال عمق بودی و او بهدنبال تازگیهای پراکنده. در روانشناسی به این حالت «شکافسازی» میگویند؛ ذهنش برای فرار از تعهد، تو را از «همهچیز» به «هیچچیزِ خاصی» فروکاست تا انتخابهای متعددش را منطقی جلوه دهد. پس جایگاه تو خراب نبود، مختصات او بود که جابهجا شد. این جمله را میتوانی برگردانی: او «اکثر» را میخواست، نه «احسن» را؛ چون بلد نبود تکبودن را تحمل کند.