شلاق خاطرات؛ شعری از رضا کهنسال آستانی:
در نوروبیولوژی حافظه، هر یادآوری مانند باز کردن یک پرونده نیست؛ مغز خاطره را دوباره سنتز میکند. به این فرایند «بازتحکیم» میگویند: خاطره هنگام مرور ناپایدار میشود و با احساس فعلی دوباره ذخیره میگردد. برای همین خاطرات تکرارشونده نهتنها پاک نمیشوند بلکه هر بار نسخهای تازه و اغلب دردناکتر میسازند. در فشار هیجانی مزمن، آمیگدال بیشفعال و قشر پیشپیشانی مهارگر میشود؛ نتیجه میتواند «بیحسی هیجانی» باشد، حالتی که درد حس میشود اما انگار از پشت شیشه. اگر هر مرور، خاطره را بازنویسی میکند، آیا اصلاً نسخهای اصلی از آن آدم باقی مانده؟
راهکار:
این متن دارد به «بیحسی عاطفی» اشاره میکند؛ در روانشناسی، وقتی درد هیجانی از آستانه تحمل عبور کند، ذهن بهجای حذف خاطره، واکنش عاطفیاش را خفه میکند. پس تناقض «فراموشی» و «شلاق خاطرات» در واقع توصیف همان سپر محافظ است: خاطره زنده است، اما احساسش موقتاً بیهوش شده.