در این سکوت شب که اختران خاموشند
و باد نیز نفس در سینه بیهوشند
صدای پای تو را میشنوم از دوردست
که میرسد به گوش جان ز هرچه ناگفته است
خیالی خوش که مرا میبرد تا اوج سپید
به باغ عشقی که در آن گلهای غم ندید
نه قصهی وصل نه اندوه هجران است
فقط حضور تو آرامش جان است
مانند رود روانم در طلب دیدار
چون موج بیقرارم در این گذر در این کار
اگر دیدی مرا در حسرت فرداها
بدان که جانم در انتظار توست.!
️
و باد نیز نفس در سینه بیهوشند
صدای پای تو را میشنوم از دوردست
که میرسد به گوش جان ز هرچه ناگفته است
خیالی خوش که مرا میبرد تا اوج سپید
به باغ عشقی که در آن گلهای غم ندید
نه قصهی وصل نه اندوه هجران است
فقط حضور تو آرامش جان است
مانند رود روانم در طلب دیدار
چون موج بیقرارم در این گذر در این کار
اگر دیدی مرا در حسرت فرداها
بدان که جانم در انتظار توست.!
️
3.8
عاشقانه شعر شعر عاشقانه شب حضور تو آرامش صدای پای تو شب و انتظار ...