دل میرود ز دستم، اما نمیدانم
که این دل، به سویِ کدامین سکوت میرود؟
ای دل، اگر از این حبسِ خاکی نرهی،
هرگز به آن کوچهی بارانزدهی آشنا
نخواهی رسید، و من،
در انتظارِ طلوعی که هرگز نمیآید،
دستهایم را به دیوارِ شب میسایم
- حافظ ، مولانا ، فروغ |️
که این دل، به سویِ کدامین سکوت میرود؟
ای دل، اگر از این حبسِ خاکی نرهی،
هرگز به آن کوچهی بارانزدهی آشنا
نخواهی رسید، و من،
در انتظارِ طلوعی که هرگز نمیآید،
دستهایم را به دیوارِ شب میسایم
- حافظ ، مولانا ، فروغ |️
4.6
شعر فلسفی شعر عاشقانه حافظ دلتنگی عمیق انتظار و نرسیدن شعر نو فروغ در علوم اعصاب، انتظار برای پاداشی که هرگز نمیآید،...