هرگز ندرخشید، او از شب ساخته شده بود نه از خاکی که آدم ها در آن
ریشه میزنند چشمانش دریاهای خاموش بودند، و لبخندش سایهای روی دیوار ماه. هیچکس را نخواست زیرا هیچکس را باور نداشت، در دلش تب
عشق نبود، تنها صدای دور باد بود که نامی بیصدا را تکرار میکرد ، آدمی
خاص مثل شعری که نیمهکاره مانده، و کسی جرئت تمام کردنش را ندارد.️
ریشه میزنند چشمانش دریاهای خاموش بودند، و لبخندش سایهای روی دیوار ماه. هیچکس را نخواست زیرا هیچکس را باور نداشت، در دلش تب
عشق نبود، تنها صدای دور باد بود که نامی بیصدا را تکرار میکرد ، آدمی
خاص مثل شعری که نیمهکاره مانده، و کسی جرئت تمام کردنش را ندارد.️
2.1
غمگین فلسفی شب و تنهایی آدم خاص عشق ناگفته شعر نیمهکاره آیا میدانی که در روانشناسی، «اثر زیگارنیک» میگوی...