مرگ تدریجی در زندگی؛ شعری از خستگی روحی:
در روانشناسی، «کرختی عاطفی» میتواند پاسخ دفاعی به استرس مزمن باشد: مغز برای کم کردن درد، پاسخ هیجانی را پایین میآورد و فرد حس میکند دارد بهتدریج خاموش میشود، نه اینکه ناگهان بمیرد. این همان پارادوکس بقاست: کمحس شدن درد را کم میکند، اما رنگ زندگی را هم میبَرد. کدام لحظهها هنوز حس را برمیگردانند؟
راهکار:
این بیت، مرگ را به فرسایش روزمره تبدیل میکند؛ اما «عمر حساب کردن» یعنی هنوز چیزی در تو زنده است که هزینهٔ جانکندن را میسنجد. ادامهاش را با این پرسش بنویس: چه چیزهایی هنوز جانم را نمیکُشد و هر روز مقاومتشان را ثبت میکنم؟