تعریف تو از عقل همان بود که باید
عقلی که نمیخواست سر عقل بیاد
یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی
آهی که که از آیینه غباری بزداید
از گریه بر خویستن و خندهی دشمن
جانکاهتر آهی است که از دوست بر آید
کوری که زمین خورد و مَنَش دست گرفتم
در فکر چراغی است که از من برباید
با آن که مرا از دل خود راند بگویید
ملکی که در آن ظلم شود دیر نپاید
فاضل نظری️
عقلی که نمیخواست سر عقل بیاد
یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی
آهی که که از آیینه غباری بزداید
از گریه بر خویستن و خندهی دشمن
جانکاهتر آهی است که از دوست بر آید
کوری که زمین خورد و مَنَش دست گرفتم
در فکر چراغی است که از من برباید
با آن که مرا از دل خود راند بگویید
ملکی که در آن ظلم شود دیر نپاید
فاضل نظری️
5.0
غمگین فلسفی شعر فاضل نظری اشعار نوی غزل معنای عقل در شعر شعر در مورد دوستی و خیانت در روانشناسی، «درد ناشی از دوست» که در شعر اشاره ش...