ناگهان در کوچه دیدم بیوفای خویش را
باز گمکردم ز شادی دستوپای خویش را.
با شتاب ابرهای نیمهشب میرفت و بود
پاک چون مه، شسته روی دلربای خویش را.
چون گلی مهتابگون در گلبنی از آبنوس
روشنی میداد مشکینجامههای خویش را.
گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش
تا بپوشد خندههای نابجای خویش را.
میدرخشید از میان تیرگیها گردنش
چون تکان میداد زلف مشکسای خویش را.
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم ️
باز گمکردم ز شادی دستوپای خویش را.
با شتاب ابرهای نیمهشب میرفت و بود
پاک چون مه، شسته روی دلربای خویش را.
چون گلی مهتابگون در گلبنی از آبنوس
روشنی میداد مشکینجامههای خویش را.
گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش
تا بپوشد خندههای نابجای خویش را.
میدرخشید از میان تیرگیها گردنش
چون تکان میداد زلف مشکسای خویش را.
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم ️
5.0
عاشقانه غمگین فراموشی عشق احساس شوک عاطفی دیدن معشوق قدیمی شعر در مورد بی وفایی در روانشناسی، «اثر آشکارسازی» میگوید مواجههی ناگ...