اما حداقل “تظاهر” به زندگی، مشترک بود. حالا، انگار هر کدام در جزیرهی جداگانهای زندگی میکردند؛ او در جزیرهی تنهاییِ مهگرفتهاش، پدرش در جزیرهی سکوتِ چایِ سرد، و مادرش… مادرش در دنیایی که دیگر حتی تصورِ آن را هم نمیتوانست بکند.
ناگهان، تصویری از یک روزِ تابستانیِ دور، در ذهنش جرقه زد. روزی که با مادرش در ساحل بودند و او، با خنده، یک صدفِ رنگی به دختر داد و گفت: «این صدایِ دریا رو توش نگه داشتم. هر وقت دلت گرفت،️
ناگهان، تصویری از یک روزِ تابستانیِ دور، در ذهنش جرقه زد. روزی که با مادرش در ساحل بودند و او، با خنده، یک صدفِ رنگی به دختر داد و گفت: «این صدایِ دریا رو توش نگه داشتم. هر وقت دلت گرفت،️
1.4
غمگین تنهایی تظاهر به زندگی جزیره تنهایی در خانواده خاطره مادر و صدف صدف و صدای دریا پدیدهٔ «بازتثبیت حافظه» نشان میدهد هر بار که خاطر...