او از مه نمیترسید؛ او از “شفافیت” میترسید. از لحظهای که مه کنار میرفت و خورشید، تمامِ حقیقتِ تنهاییِ او را برملا میکرد. در این جنگل، او میتوانست با غمِ خود کنار بیاید؛ مثلِ ریشههایی که در تاریکیِ خاک، به دنبالِ مقداری از زندگی میگردند.
او در حالی که سرش را روی زانوهایش گذاشته بود، به صدایِ بسیارِ ضعیفِ چکیدنِ قطراتِ باران از برگها گوش داد. این تنها موسیقیِ زندگیِ او بود: موسیقیِ تنهاییِ مهگرفته.
پایان پارت️
او در حالی که سرش را روی زانوهایش گذاشته بود، به صدایِ بسیارِ ضعیفِ چکیدنِ قطراتِ باران از برگها گوش داد. این تنها موسیقیِ زندگیِ او بود: موسیقیِ تنهاییِ مهگرفته.
پایان پارت️
1.7
غمگین تنهایی غم عمیق ریشههای تنهایی تنهایی در مه ترس از شفافیت مطالعات روانشناسی نشان میدهد که ابهام (مه) گاهی ب...