"پارت٥_رمان در پناه تو"
..ولی واضح میشنیدمش. گفت:
«خدایا…بارالها من توی جهل و نادانی بودم… توی یه دورهی تاریک. الحمدلله که نجاتم دادی.الحمدلله که هدایتم کردی. این هدایت رو نصیب بقیه هم بکن…»
احساس کردم یکی توی سینهام مشت گره کرده. نجاتش از چی؟
همین موقع صداش عوض شد. انگار فهمیده بود. گفت:
«بهبه… خانم خانوما. این اتاق در نداره؟ اولش باید در بزنی.»
از جا پریدم. در رو بیشتر باز کردم ولی هنوز حرفی نمیتونستم بزنم...️
..ولی واضح میشنیدمش. گفت:
«خدایا…بارالها من توی جهل و نادانی بودم… توی یه دورهی تاریک. الحمدلله که نجاتم دادی.الحمدلله که هدایتم کردی. این هدایت رو نصیب بقیه هم بکن…»
احساس کردم یکی توی سینهام مشت گره کرده. نجاتش از چی؟
همین موقع صداش عوض شد. انگار فهمیده بود. گفت:
«بهبه… خانم خانوما. این اتاق در نداره؟ اولش باید در بزنی.»
از جا پریدم. در رو بیشتر باز کردم ولی هنوز حرفی نمیتونستم بزنم...️
3.4
مذهبی فلسفی دعا و مناجات هدایت معنوی رمان ایرانی تجربه عرفانی در روانشناسی، پدیدهای به نام «تجربهی اوج» وجود د...