پارت(۳) آن مرد گفت بیا اینجا بشین. دخترک به نشانه ی قبول سری تکان داد ورفت سر میز نشست ............. وقتی صبحونه تموم شد مرد روبه دخترک کرد گفت :-میخوام شب ببرمت یجای آماده باش. دختر با تردید میخواست از مرد سوال کنه که. -سوالی داری بپرس ️
1.0
عاشقانه داستان کوتاه عاشقانه دعوت به جای ناشناخته پیشنهاد مرموز شبانه صبحانه با غریبه آیا میدانستید مغز انسان در مواجهه با دعوتهای مبه...