آخرش یجوری ولت میکنن که باورت نمیشه:
در روانشناسی به این «ناهماهنگی شناختی» میگن: وقتی به کسی وابسته میشی، مغزت برای حفظِ امنیتِ عاطفی، نشانههای سرد شدن رو عمداً نادیده میگیره. برای همین رفتنِ ناگهانی مثل بمب میترکه، نه چون واقعاً ناگهانی بوده، بلکه چون ذهنت تا آخرین لحظه زنگخطرها رو خاموش کرده بود تا بتونه به «عشق» ادامه بده. به عبارت دیگه، باورت نمیشه چون بخشی از وجودت نمیخواست ببینه. حالا اگه برگردی به اولین باری که یه نشانه کوچیک دیدی، میتونی بگی از همون لحظه ته دلت میدونستی؟
راهکار:
این جمله مثل آینهست: نشون میده چقدر تماشای رفتن دیگران، از باورش سختتره. شوک آخر، حاصلِ بارها چشمپوشی از نشانههای اولیهست. دفعه بعد به جای «چرا باور نمیکنم؟» بپرس «از کی شروع کردم نمیخوام ببینم؟»