رمان/حقیقت..دختر تنها .پارت11
به نامه خدا
و سدنا و یه دختر همراشون بود تبسم داشت به پری نگاه میگرد یهوی صدای یه لیوان اومد که یکی شکستش تبسم به مامانش نگاه کرد یه بغضی داشت که هیچ وقت نداشت بود نمی تونست چیزی بگه لب هاش خشک بودن تبسم توی دلش گفت من چقدر بدبختم تبسم فقط به یه نفر نیاز داشت تبسم خیلی پری رو نیاز داشت تبسم یه شب با بدو رفت پشت خونه داداشش بعد گریه کرد خالش مریم اومد دید تبسم روی خاک نوشت اسم باباش رو .️
به نامه خدا
و سدنا و یه دختر همراشون بود تبسم داشت به پری نگاه میگرد یهوی صدای یه لیوان اومد که یکی شکستش تبسم به مامانش نگاه کرد یه بغضی داشت که هیچ وقت نداشت بود نمی تونست چیزی بگه لب هاش خشک بودن تبسم توی دلش گفت من چقدر بدبختم تبسم فقط به یه نفر نیاز داشت تبسم خیلی پری رو نیاز داشت تبسم یه شب با بدو رفت پشت خونه داداشش بعد گریه کرد خالش مریم اومد دید تبسم روی خاک نوشت اسم باباش رو .️
3.0
غمگین تنهایی دختر تنها دلتنگی برای پدر گریه پنهانی نوشتن اسم روی خاک اشکهای احساسی حاوی هورمونهای استرس مثل کورتیزول...