پوستت آینهی تابشِ نورِ سحر است
که تو را تا ابدیت به تماشا بکشد
خندهی تلخِ تو، آن بغضِ فروخوردهی سرد
که زِ چشمانِ من، این چشمهی دریا بکشد
شبِ گیسوی تو، چون تیرگیِ دشتِ جنون
که به دل، حسرتِ دیدارِ دلآرا بکشد
آن نگاهِ نگران، آن هوسِ ناگفته
که مرا سویِ جنون، باز به صحرا بکشد
_Taeh_️
که تو را تا ابدیت به تماشا بکشد
خندهی تلخِ تو، آن بغضِ فروخوردهی سرد
که زِ چشمانِ من، این چشمهی دریا بکشد
شبِ گیسوی تو، چون تیرگیِ دشتِ جنون
که به دل، حسرتِ دیدارِ دلآرا بکشد
آن نگاهِ نگران، آن هوسِ ناگفته
که مرا سویِ جنون، باز به صحرا بکشد
_Taeh_️
3.4
عاشقانه شعر شعر عاشقانه خنده تلخ حسرت دیدار نگاه نگران آیا میدانستید در روانشناسی، عشق پرشور همان نواحی ...