خستگی از بیعدالتی؛ خطاب به آقای قاضی:
در روانشناسی به این حس جمعیِ فرسودگی «درماندگی آموختهشده» میگویند؛ وقتی مغز پس از مواجههی مکرر با بیعدالتی، مدار پاداشش را خاموش میکند و حتی همدلی را کاهش میدهد. جالبتر این که دیدن بیعدالتی همان ناحیهای از مغز را فعال میکند که درد فیزیکی را حس میکند؛ برای همین جوامع دچار بیعدالتی مزمن بهتدریج دچار بیحسی عاطفی میشوند. آیا این خستگی اعتراض است یا سازگاری؟
راهکار:
این خستگی را میتوان بهمثابه یک هشدار خواند نه پایان راه؛ وقتی «هیچکس عدالت سرش نمیشود» تکرار میشود، یعنی یک کلانروایت در حال فروپاشی به زبان آمده است. شاید این جمله فقط شکایت نیست، بلکه مرز میان جهانی است که هنوز «رحم» را معیار میشناسد و جهانی که آن را کنار گذاشته. از دل همین خستگی یک پرسش بیرون میآید: در سرزمینی که قاضیاش هم خسته است، چه کسی قرار است شاهد باشد؟