پیرزن موحنایی داد زد:
_حاج عباس دستشو بگیر....
دستان چروک خورده و کم توان پیرمرد با عجله دور
بازوی پسر حلقه شد و مانع افتادنش شد.
حاج عباس دستش را سفت گرفت و او را با گام های
کوتاه به سمت آرامگاه ابدی عزیز کرده اش برد.
نگاهش بین قبر و کفن سفید به گردش در آمد و بعد
از چهار ساعت برای اولین بار لب باز کرد:
_حاجی حاج عباس... پیراهن عروسش این شکلی
نبود... لباس انتخاب کردیم ماه دیگه عروسيمونه...
️
_حاج عباس دستشو بگیر....
دستان چروک خورده و کم توان پیرمرد با عجله دور
بازوی پسر حلقه شد و مانع افتادنش شد.
حاج عباس دستش را سفت گرفت و او را با گام های
کوتاه به سمت آرامگاه ابدی عزیز کرده اش برد.
نگاهش بین قبر و کفن سفید به گردش در آمد و بعد
از چهار ساعت برای اولین بار لب باز کرد:
_حاجی حاج عباس... پیراهن عروسش این شکلی
نبود... لباس انتخاب کردیم ماه دیگه عروسيمونه...
️
1.3
غمگین جدایی مرگ عروس انکار واقعیت گیجی در سوگ مراسم عروسی و خاکسپاری آیا میدانستید که در لحظات بحرانی سوگ، قشر پیشپیش...