زندگی بیاحساس؛ کسانی که زنده اما دیرتر دفن میشوند:
در روانشناسی به این حالت «مرگ هیجانی» میگویند؛ مغز برای فرار از درد مزمن، مدارهای همدلی را خاموش میکند و فرد به زامبیِ زنده تبدیل میشود. پژوهشها نشان میدهد آمیگدالِ این افراد نهتنها خاموش نیست، بلکه بیشفعال است و کورتکس پیشپیشانی برای مهارش قفل میکند. این یعنی بیحسی، نتیجهی طوفانِ بیصداست، نه نبودِ احساس. آیا این بیحسی محافظ است یا تسلیم؟
راهکار:
این جمله را میتوان برعکس خواند: شاید «زندهها» همانهایی هستند که درد را حس میکنند، و کسانی که بیحس شدهاند نه مرده، بلکه در کمای عاطفیاند. همین کما یعنی هنوز جایی برای برگشتن هست؛ فقط باید مدارِ حس را دوباره روشن کرد.