آسمان دیگر آبی نبود،
رنگِ غم بر چهرهاش بود.
ابرها چون کوهی سیاه،
خفته در دلِ ناپیدا.
نورِ سردی میدمید،
از پسِ پردهی غبار.
شهر در سکوتِ محض،
منتظر، با قلبی بیقرار.
بادِ سرگردانِ شب،
میسرود آوایِ درد.
گویی جهان در اضطراب،
منتظرِ تقدیرِ سرد.
نوشته ی خودم:))️
4.2
شعر غمگین سکوت شهر آسمان غمگین باد سرگردان شب منتظر تقدیر آیا میدانستید که آسمان خاکستری میتواند سطح سروتو...