(خون و عشق)
((Part1))
شب بود...
پسری به اسم هان به جنگل رفته بود
جنگل صدای ترسناک داشت و نسیم خنک جنگل رو عجیب تر میکرد
اما خوبیش این بود که هان از اون جنگل نمیترسید
هان خیلی آروم با چراغ توی دستش داشت راه میرفت که یه آدم مثل خودش دید
آروم رفت پیشش و ازش پرسید:میتونم بدونم شما کی هستید که به این جنگل آمدید؟
اون پسر سرشو برگردوند سمت هان
هان احساس کرد یه تاریکی متفاوت و خاصی توی چشم های اون پسره اما نفهمید اون️
((Part1))
شب بود...
پسری به اسم هان به جنگل رفته بود
جنگل صدای ترسناک داشت و نسیم خنک جنگل رو عجیب تر میکرد
اما خوبیش این بود که هان از اون جنگل نمیترسید
هان خیلی آروم با چراغ توی دستش داشت راه میرفت که یه آدم مثل خودش دید
آروم رفت پیشش و ازش پرسید:میتونم بدونم شما کی هستید که به این جنگل آمدید؟
اون پسر سرشو برگردوند سمت هان
هان احساس کرد یه تاریکی متفاوت و خاصی توی چشم های اون پسره اما نفهمید اون️
1.0
فانتزی و تخیلی چشمهای عجیب داستان کوتاه تخیلی جنگل تاریک و مرموز ملاقات در شب چشمهای انسان در تاریکی گشاد میشود تا نور بیشتری ...