رمان قسمت دوم
ارین چند دقیقه همانجا زیر باران ایستاد و به پنجرهی کافه نگاه کرد. انگار نمیدانست وارد شود یا برگردد. بالاخره نفس عمیقی کشید، در را باز کرد و وارد شد. زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد و رها سرش را بلند کرد. نگاهشان برای اولین بار بعد از سه سال به هم افتاد؛ هیچکدام چیزی نگفتند، اما همان نگاه کوتاه کافی بود تا تمام خاطرات گذشته دوباره زنده شوند.️
ارین چند دقیقه همانجا زیر باران ایستاد و به پنجرهی کافه نگاه کرد. انگار نمیدانست وارد شود یا برگردد. بالاخره نفس عمیقی کشید، در را باز کرد و وارد شد. زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد و رها سرش را بلند کرد. نگاهشان برای اولین بار بعد از سه سال به هم افتاد؛ هیچکدام چیزی نگفتند، اما همان نگاه کوتاه کافی بود تا تمام خاطرات گذشته دوباره زنده شوند.️
-
عاشقانه جدایی بازگشت عشق قدیمی دلتنگی بعد از جدایی ملاقات بعد از سالها رمان عاشقانه قسمت دوم مغز انسان خاطرات هیجانی را با جزئیات حسی گره میزن...