ای ساربان آهسته ران کآرام جانم میرود
وان دل ک با خود داشتم با دلستانم میرود
من مانده عم مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی ک نیشی دور از او در استخوانم میرود
محمل بدار ای ساربان تندی نکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشم
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود"️
وان دل ک با خود داشتم با دلستانم میرود
من مانده عم مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی ک نیشی دور از او در استخوانم میرود
محمل بدار ای ساربان تندی نکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشم
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود"️
3.7
عاشقانه شعر شعر جدایی عاشقانه درد فراق و تنهایی غزل سعدی ای ساربان معشوق و کاروان عشق جالب است بدانید در مسیرهای کهن کاروانی، ساربان تنه...