خواب بیطلوع؛ قصهی صبحهایی که بیدارم نمیکند:
مغز انسان تنها عضوی است که در خواب عمیق از درون روشن میشود؛ در بیخوابیِ اجباری، ساقه مغز پردهٔ خواب را باز نمیکند، بلکه بخشی به نام «هسته سوپراکیاسماتیک» حتی در تاریکی مطلق، طلوع را برای بدن شبیهسازی میکند. پس صبح به آینهٔ شب وصل است؛ اگر کسی هیچ طلوعی بیدارش نکند، شاید هنوز شبِ شیمیایی از مغز بیرون نرفته، نه اینکه معنا تمام شده باشد. آیا خوابِ بیطلوع برای تو پایان است یا شروعِ یک نقشهٔ ناخودآگاه؟
راهکار:
این جمله را میتوان بهجای میل به پایان، اعتراض به بیداریِ تکراری خواند: نه صبح نیست، بلکه همان صبحِ همیشگی هم قدرت بیدارکردن ندارد. اگر طلوع را استعاره از دگرگونی بدانی، دعوت شاعرانهات یعنی «روایتِ تازهای برای بیدار شدن لازم است» — شاید بهجای صبحِ بیرون، صبحِ درون را جابجا کرد.